از میان پنجره می بینم:
دهها نفر بر سر یک گوسالهء تازه بالغ،
برای مهار تقلایش،
برای گرفتن جان ِ تازهء جوانش.
دست و پایش را می بندند – تاسوعاست –
جان ِ تازهء جوان می نالد
من ضجه می زنم
بر زمینم می زنند، کسی آب به حلقم می ریزد
- تشنه لب نباید کشت، نمی دانند که من چه تشنهء توام-
بسم الله ....
خون
خون ِ تازهء گرم
خون ِ تازهء سرخ
تکه تکهء بدن جان ِ تازهء جوان را میان دیگ نذری می پزند!
وه چه بویی!
چه گرسنه ام به خوردن گوشت تنم!
تنم که دیگر جوان نیست
و تازه نیست
چروکیده ای
لهیده ای
فشرده ای هستم
میان قالب اجباری ام
که سخت کوچک و تنگ و بی رحم است!
قالبی که اشک می زاید فشارش.
آه اشک!
دلتنگت بودم.
می دانم عهد شکستم.
اما باز تو خوب باش
و مهربان باش
و ببخش.
می دانم عهد کرده بودم اینگونه یتیمانه به دست نااهل ِ بالش نسپارمت.
وعده داده بودمت نفس گرم و قلب تپنده را
و سینهء وسیع را.
وعده های دروغین!
نه دروغ نه، شرح ِ آرزو گفتم!
ولی باز ببخش.
علاج عمق سیاهترین لحظه های نا امیدی وعده های دروغ است
امید به آینده.
امید به آدمها.
به صمییمتهای هوش ربای لحظه ای
به تک ثانیه های نایاب ِ خوشبختی
به همان یک آن که تهی می شوی در نگاهی
به خواسته هایی که بر آورده نمی شوند
به حرفهایی که می آیند و هیچ گاه به زبان جاری نمی شوند
چه خوب گفت کسی از فرزانگان زمان
که "زبان سرچشمهء سوء تفاهمات است"
تو هیچ نمی گویی به این دلیل.
من دوست دارم که خوش بین باشم
یا احمق - هر چه می نامی -
من در برابر سکوت دفاعی ندارم.
با سکوتت زخم می زنی،
زخمم را عمیق تر می کنی،
نمک میزنی،
باز هیچ نمی گویی.
کمر بسته ای به قتل؟
یا تو نیز نذری داری برای تاسوعا؟
آن قربانی خوشبخت منم؟
تشنه می کشی مرا؟
چه؟
باز هیج نمی گویی؟
هیچ؟
هیچ.
گفتی از رفتن و آمدن هیچ نمی دانم
اگر هر کس همانطور که می آید می رود!
بد ِ روزگار در این است:
با حادثه ای، سوء تفاهمی آغاز می کنیم،
با سوء تفاهمی، حادثه ای ختم.
این میان یک دنیاست، فرای مدت زمانش
ولی هر کس همانگونه که آمده می رود: با حادثه ای، سوءتفاهمی: یک لحظهء خشم، غم یا عصیان
و از دست هیچ کس کاری بر نمی آید.
- سروده صبح یک روز تاسوعا -