ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

- دلم گرفته است ...

: چی چیت گرفته؟



 
راجع به وقایع دانشگاه زنجان
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧  

حیفم اومد هیچی نگم،گفتم دست کم، کمی نقل قول کنم:

زاهدی فیلمبرداری از 'تعرض به دانشجوی دختر' را محکوم کرد.

اظهارات سخنگوی دستگاه قضایی در این خصوص

بیانیه کمیته زنان سازمان دانش آموختگان

وزیر علوم:فیلم واقع زنجان، غیر شرعی و اشاعه فحشا بود!

آن روی سکه نگاه قیم مابانه ای که برایمان تصمیم می گیرد چه بپوشیم، کی به خوابگاه بازگردیم و چگونه با همکلاسی هایمان رابطه برقرار کنیم، نگاه خیره ای است که چیزی جز ابژه ای جنسی در ما نمی بیند (خبر).

 

 



 
به مناسبت هفته سوم ژوئن
ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧  

 

١٨ ژوئن سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی

شریعتی یکی از متفکران مسلمان بود و درعین حال، رویکردی نقادانه نسبت به برخی از باورهای مذهبی داشت که به زعم او ریشه‌های اسلامی نداشتند. او به‌طور خاص، تشیع صفوی را مظهر سنت مسخ شده می‌داند و آن را توام با اسارت‌پذیری، خرافه، تقلید و جبرگرایی معرفی می‌کرد. وی همچنین از نگاه سطحی به مدرنیته نیز انتقاد می‌کرد و معتقد بود که راه پیشرفت و ترقی ملت‌های شرقی، متفاوت از راهی است که غرب پیموده‌است. البته استفاده آگاهانه از تجربیات مدرنیته در غرب، مورد پذیرش شریعتی قرار داشت.او یکی از بزرگترین اسلام شناسان می باشد (ویکیپدیای فارسی).

 (در مورد شریعتی و روشنفکری دینی، نظر سارتر و نقش شریعتی در انقلاب بیشتر خواهم نوشت!)

 پی دی اف کتابهای شریعتی را از اینجا می توانید بگیرید.

 

21 ژوئن تولد ژان پل سارتر

سارتر روز ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ به دنیا آمد؛مادرش دخترعموی دکتر آلبرت شوایتزر، برندة جایزه صلح نوبل بود! (توی خانواده مادری نوبل گرفتن امری عادی محسوب می شد) . سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست فرانسوی همراه و همدم مادام‌العمر او بود.

در سال ۱۹۶۴ سارتر برندهٔ نوبل ادبیاتشد ولی از پذیرفتن آن امتناع ورزید. در همین سال، رئیس سازمانی شد به نام دفاع از زندانیان سیاسی ایران که کارش تا پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ ادامه داشت (ویکیپدیای فارسی).

- البته لازم به ذکره که من الان مدت زیادیه کتاب تهوع رو دستم گرفتم و از صفحه ٨٠، نمی تونم قدم از قدم بردارم! -



 
سترگی!
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  

به زنجیرم نکردم خو،

به تاوان بوئیدن گلی، مرا شلاقِ نفرینِ جاودانی پرپرم کرده است.

به زنجیرم نکردم خو،

صدای ظلمت دهشت تنهایی ام افزود.

به زنجیرم نکردم خو،

دریغ از هر چه لابه از هر چه تقلا بود،

                       که زخمهایم کاری تر،

                      دردم افزون تر،

                     توانم ناتوان تر شد،

                     زنجیرم را نه حتی صدا کمتر!

به زنجیرم نکردم خو،

قصه،

       قصه آهن بود و پوست

       قصه آهن بود و رگ

       قصه آهن بود بر استخوان، بر تن

به زنجیرم نکردم خو،

    ایمانِ امیدِ ناکامی در من نمی افسرد

    اینهمه زشتی و ددسانی دریغم برد!

 

سرانجامم کنون،

سالیانی است - هر چند ز زنجیرم رهایی نیست-

به زنجیرم نکردم خو!

 



 
 
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  

بشنو این* نی چون شکایت می‌کند
از جداییها حکایت می‌کند

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من

در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

- از سرآغاز مثنوی مولوی -

*- جای "این"، "از" هم آمده در بعضی نسخه ها و جای شکایت و حکایت هم جا به جا شده است.



 
رسما هذیون!
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧  

هلی کوپتر آمد. صدای پره ها سریع تر و سریع تر. گپ گپ صدایشان! خاکی که بلند شده در هوا، تصاویر کج و معوج. دستمال سفیدی چشمهایم را می بندد. آرامش بعد از مرگ،‌ نه قبل از مرگ. مزه شور و گس خون در دهانم. این دخترک چینی از زیر دوش بیرون نمی آید و صدای آوازش را آخر مجبورم می کند در حنجره اش خفه کنم... تارهای عنکبوت روی زخمم را گرفته اند و دخترک نمی دانم چه جنسی است که زیر آب گرم حل نمی شود! اوه ... خنگم ها! خب چینی است، از نوع کائولن پخته شده. واکنش تغییر فازی اش برگشت ناپذیر است. دیگر آب نمی تواند بین لایه های آلومینا سیلیکاتی اش نفوذ کند!!! شاید بشود با اسید شستش!!!

پوست تنم که بوی چمن و خاک می دهد را چه کنم؟ با این کد امنیتی که گرفته ام چه؟ می دانستی توی شعله آتش کلرید لیتیم بریزی صورتی پر رنگ می شود و صورتت با اسید سولفوریک بی رنگ؟ بی رنگ؟؟؟ نه کلا به ... فنا می رود.

باور نمی کنید من یک عکس دیدم بدون مونتاژ که خودم سه تا بودم و با خودم دعوا می کردم!!!

حتی از دست خودم هم شکایت کرده بودم و قاضی هم من بودم و وکیل هم و منشی هم و زندان بان هم! کسی گل نیاورد و کمپوت هم و شکلات کیت کت مشکی هم safeway تموم کرده بود. پنجره زندان میله نداشت و کوچک نبود و دور از دست هم نبود! اصلا پنجره اش کجا بود؟!

"به خانه من اگر آمدی ای مهربان،"*

کتاب بیاور

و چای جاسمینه (یاس خودمان) که مست عطرش بشوم!

 

پینوشت:‌ نازو یادته اون کافه هه که با هم چای جاسمینه خوردیم توش؟

* فروغ

 

 



 
یه کم شیر و شکر لازم شدم!
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٧  

این روزا تلخ شده زندگی!

 



 
گوسالهء قربانی
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧  

از میان پنجره می بینم:

دهها نفر بر سر یک گوسالهء تازه بالغ،

برای مهار تقلایش،

         برای گرفتن جان ِ تازهء جوانش.

 

دست و پایش را می بندند – تاسوعاست –

 

جان ِ تازهء جوان می نالد

                   من ضجه می زنم

 بر زمینم می زنند، کسی آب به حلقم می ریزد

                   - تشنه لب نباید کشت، نمی دانند که من چه تشنهء توام-

بسم الله ....

 

خون

خون ِ تازهء گرم

خون ِ تازهء سرخ

 

تکه تکهء بدن جان ِ تازهء جوان را میان دیگ نذری می پزند!

وه چه بویی!

چه گرسنه ام به خوردن گوشت تنم!

تنم که دیگر جوان نیست

و تازه نیست

چروکیده ای

               لهیده ای

                         فشرده ای هستم

                         میان قالب اجباری ام

                        که سخت کوچک و تنگ و بی رحم است!

                        قالبی که اشک می زاید فشارش.

آه اشک!

دلتنگت بودم.

 می دانم عهد شکستم.

 اما باز تو خوب باش

         و مهربان باش

                 و ببخش.

 

می دانم عهد کرده بودم اینگونه یتیمانه به دست نااهل ِ بالش نسپارمت.

وعده داده بودمت نفس گرم و قلب تپنده را

                               و سینهء وسیع را.

 

وعده های دروغین!

نه دروغ نه، شرح ِ آرزو گفتم!

ولی باز ببخش.

 

علاج عمق سیاهترین لحظه های نا امیدی وعده های دروغ است

امید به آینده.

امید به آدمها.

     به صمییمتهای هوش ربای لحظه ای

     به تک ثانیه های نایاب ِ خوشبختی

     به همان یک آن که تهی می شوی در نگاهی

     به خواسته هایی که بر آورده نمی شوند

     به حرفهایی که می آیند و هیچ گاه به زبان جاری نمی شوند

 

چه خوب گفت کسی از فرزانگان زمان

که "زبان سرچشمهء سوء تفاهمات است"

تو هیچ نمی گویی به این دلیل.

من دوست دارم که خوش بین باشم

 یا احمق - هر چه می نامی -

 

 

من در برابر سکوت دفاعی ندارم.

با سکوتت زخم می زنی،

زخمم را عمیق تر می کنی،

نمک میزنی،

باز هیچ نمی گویی.

 

کمر بسته ای به قتل؟

یا تو نیز نذری داری برای تاسوعا؟

آن قربانی خوشبخت منم؟

تشنه می کشی مرا؟

چه؟

باز هیج نمی گویی؟

هیچ؟

هیچ.

 

گفتی از رفتن و آمدن هیچ نمی دانم

اگر هر کس همانطور که می آید می رود!

بد ِ روزگار در این است:

با حادثه ای، سوء تفاهمی آغاز می کنیم،

با سوء تفاهمی، حادثه ای ختم.

 

این میان یک دنیاست، فرای مدت زمانش

ولی هر کس همانگونه که آمده می رود: با حادثه ای، سوءتفاهمی: یک لحظهء خشم، غم یا عصیان

و از دست هیچ کس کاری بر نمی آید.

- سروده صبح یک روز تاسوعا -



 
بارون می آد، یکی منو برسونه لطفا!
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧  

عمران صلاحی می گفت: <یک روز که از دفتر توفیق بیرون می آمدیم، باران شدیدی می بارید، من گفتم حالاچطور به خانه برویم؟ شاپور گفت من تو را می رسانم. پرسیدم، مگر تو ماشین داری؟ و شاپور گفت: نه، چتر دارم>!

 



 
تکرار تاریخ - غصه نان -
ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧  

می گن تاریخ تکرار می شه، این شعر رو از آرشیو گل آقا پیدا کردم:

در غرفه اجناس وطن رفتم دوش
پر بود ز مشتری ولیکن خاموش
بر جدول قیمت چو نظر افکندم
دیدم که شده بهای مصرف مخدوش!

 

حالا هم همین خبر هاست! (البته در بعضی موارد جای مخدوش کردن قیمت، فقط یه صفر بهش اضافه می کنن!)



 
کلاه گیس با دو کاربرد!
ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧  

 

ترکیه: دختران محجبه کماکان ناچار به بر سر کردن کلاه گیس در ورودی دانشگاهها خواهند بود!  (خبر )

 

ایران: در تاتر ها  برای ایفای نقشی که هیچ جور نمی شه با حجاب باشه (مثلا ژولیت) هنرپیشه ها از کلاه گیس استفاده می کنند!



 
به یاد "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧  

هر نویسنده و شاعری که قریحه ای داشته باشد، با خود فصل جدیدی از ادبیات را به ارمغان می آورد ... اینگونه است که میان هزاران نفر، چند تن انگشت شمار را نامی بر یادها می ماند به یادگار ...

به یاد نادر ابراهیمی:

درود:

"… بخواب هلیا، دیر است. دود، دیدگانت را آزار میدهد. دیگر، نگاه هیچکس بُخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر، هیچکس از خیابان خالی کنار خانة تو نخواهد گذشت. چشمانِ تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگها، رؤیای عابری را که از آنسوی باغهای نارنج میگذرد، پاره میکنند. شب از من خالیست هلیا. گلهای سرخِ میخک، مهمانِ رومیزیِ طلایی رنگِ اتاقِ تو هستند؛ امّا گلهای اطلسی، شیپورهای کوچک کودکان…"

بدرود:

"سلام آقا! سلام خانم! من یک کودکم. من یک فانوسِ تاشو هستم. در من شمعی روشن کنید!"

 

به یاد هلیای او و هلیای من و گرگان او و گرگان من!

روحش شاد!

-----------------

پینوشت: دونه!



 
نقطه.
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ خرداد ۱۳۸٧  

(با حس خوندن شعر موژ )

دلم تنگش شد ...

دلش تنگم ... نی!

 صبر  ...

صب...

ص...

...

..

.

 

 



 
 
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧  

خاطره ها اگر نبودند

                     می مردیم،

  حالا که هستند، می کشند!



 
 
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧  

حداقل ٣ مورد مشکل باز کردن بخش نظرات گزارش شده بود که من چون {سواط درث هصابی} ندارم، فقط از دستم بر می اومد که قالب وبلاگ رو عوض کنم!

حالا اگه درس نشد، دیگه نمی دونم چه کار می تونم بکنم!!!سوال



 
مطلب آنقدر پیچیده است یا من اینقدر ساده، نمی دانم ولی به هر حال نمی فهمم!!!
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧  

به خاطر چیزی سرزنش می شوم که به خاطر همان دوست داشته می شوم!



 
نگاه ها، آنچنان سریع گم می شوند!
ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧  

چگونه گم می شود یک نگاه؟!

 

میان خیل رهگذران!

میان فاصله های هزار فرسنگی!

میان یک لحظه هشیاری و مستی!

میان فاصله دوبار پلک برهم زدن!

میان ...

 

 

 

 



 
 
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧  

تلاطم ...

طغیان..

شور.

.

.

.

چه بعید!

 

(نه هیچ چیز در دل

نه هیچ جنبش...

                                 رومن رولان - جان شیفته - )

 



 
خنده هم سرکوب؟!!!!
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧  

اینجا به اندازه سگ و گربه که تو تهران می دیدی، سنجاب و راکن تو خیابون دیده می شه. راکن های چاق و پررو نه مثل رامکال استرلینگ ناز و کوچولو! می گن نباید هم سر به سرشون گذاشت که بدجور گاز می گیرن!

بهر حال راکن ها هم مثل بقیه حیوانات، حیوون هستن!!! فصل بهار که می شه، به امر طبیعی جفت گیری شون می پردازن، ولی نه که راکن هستن و ادب و ادبیات سرشون نمی شه، ساعت ١١ شب تو تقاطع یونیورسیتی بلوار و ایست مال، وسط صحن مقدس دانشگاه،‌ اینکارو انجام می دن که از بد روزگار یه سری دختر و پسرهای ایرانی هم همون موقع  دارن از رستوران بر می گردن! همه سعی می کنن یه طرف دیگه رو نگا کنن ولی من نه که تازه از دیار ایران اسلامی اومدم و اونجا حتی سگ و گربه هاشون هم از بسیج و نیرو انتظامی حساب می برن،‌ چشمام گرد شده بود و انفجار خنده قریب الوقوع ام نزدیک بود که ... خانوم نون زیر لبی بهم گفت: آزاده خفت می کنم اگه بخندی!!! ناراحت

 

 



 
چه بسیارند صیادان به دام افتاده!
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧  

زنهار!

کسی که نشان می دهد گول خورده است،

شاید دامی سخت هشیارانه پهن کرده باشد!

 



 
امان از این کارهای کودکانه که ناخود آگاه می کنیم تا با فراموش شدگی مبارزه کنیم!
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧  

راستش من یه بهشت دارم:

یه دشت و چمنزار سرسبز که کمی شیب داره، پایینش یه دفعه با شیب زیاد جنگل شروع می شه، اینطوری که اگه وسط چمنزار باشی، فقط شاخه های بالایی درختهای خیلی بزرگ دیده میشه. تو یه نقطه ای درختها از بقیه جاها قد کوتاه ترن، مثه یه دره به شکل هفت وسط شاخه هاشون خالیه. از اون فضای خالی میشه اقیانوس رو دید. انتهای اقیانوس تو افق یه عالمه کوه آبی رنگه با کلی ابرهای سفید مثه پشمک بالا سرشون. خط بین اقیانوس و کوهها، مه گرفته است، انگار رو نقاشی آبرنگ خشک نشده، انگشت کشیده باشی!

آها، اصل کاری یه نیمکت که پشت یه درخت و مقداری بوته قایم شده! اونجاس که تو هوای آفتابی من می شینم و این منظره رو نگا می کنم!

اما این قضیه کودکانه: امروز نتونستم خودداری کنم! اسممو رو نیمکت نوشتم به یادگاری!!! بعد کلی به خودم خندیدم!نیشخند



 
کمدی-تراژدی
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧  

در این زمان،

کسی چهره بر نیفروخت

                و دلی نسوخت

و هیچکس از سر خضوع لب ندوخت

و کس دین را بهر دل، به  دلبر نفروخت.

 

هر کس تمامیت قوم خویش شد

وحشت‌ِ دوری و وحشت ِ نزدیکی،

          ترسم را بیش از پیش شد،

گرگ - نه به دلخواه که به ضرورت!!!! - در لباس میش شد،

از ته دل گریستن، معادل جیش شد!!!!

 



 
حکایتی از پائولو کوئیلو
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧  

 

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند.زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای او را به تنه درختی می بندند. حیوان جوان هر چه تلاش می کند نمی تواند خود را از بند خلاص کند اندک اندک ای عقیده که تنه درخت خیلی قوی تر از اوست در فکرش شکل می گیرد.وقتی حیوان بالغ و نیرومند شد ،کافی است شخصی نخی را به دور پای فیل ببندد و سر دیگرش را به شاخه ای گره بزند. فیل برای رها کردن خود تلاشی نخواهد کرد

پای ما نیز ، همچون فیلها،اغلب با رشته های ضعیف و شکننده ای بسته شده است ، اما از آنجا که از بچگی قدرت تنه درخت را باور کرده ایم، به خود جرات تلاش کردن نمی دهیم، غافل از اینکه برای به دست آوردن آزادی ، یک عمل جسورانه کافیست.

(با تشکر از نرگس)



 
برای شما جا نداریم
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.


عرفان نظرآهاری